|
که می آیند تصویرانسانهایی که روزی روزگاری ازکنارت گذشته اند و رفته اند در برابرت قد علم میکنند |
خیالم را می ریزم روی حاشور جاده میشود خط سفیدی که میپیچد دور کوه و دور سرم دور می زند می زند به سیم آخر و صدای آرامی که توی گوشم می خواند: " تمام می شویم " یکی بود یکی نبود " و این رسم ِ قصه بود " امضــــــا : شاید من !
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 0:22 توسط نویسندگان |
یادم به خیر.. یادت به خیر.. یادش به خیر.. " خاطرات " را می گویم.. امضا: شایـــــد من !
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:50 توسط نویسندگان |
| ||||||